برآی ای آفتاب صبح امید…

2009/10/22 at 06:52 2 دیدگاه

به تیغم گر کشد دستش نگیرم
وگر تیرم زند منت پذیرم

کمان ابرویت را گو بزن تیر
که پیش دست و بازویت بمیرم

غم گیتی گر از پایم درآرد
بجز ساغر که باشد دستگیرم

برآی ای آفتاب صبح امید
که در دست شب هجران اسیرم

به فریادم رس ای پیر خرابات
به یک جرعه جوانم کن که پیرم

به گیسوی تو خوردم دوش سوگند
که من از پای تو سر بر نگیرم

بسوز این خرقه تقوا تو حافظ
که گر آتش شوم در وی نگیرم

Advertisements

Entry filed under: فرهنگ و اندیشه, مذهبی. Tags: , .

اولین مصاحبه اینترنتی مهندس موسوی در مورد انتقادات دانشجوی شجاع

2 دیدگاه Add your own

  • 1. آغاز مهاجرت  |  2009/10/22 در 13:52

    سلام و درود . میدونید خوندن این شعر کنار مقبره حافظ چه حظ معنویی داره ؟ دقیقا یک ماه پیش این رو تجربه کردم

    پاسخ
  • 2. نو اندیش جوان  |  2009/10/23 در 15:31

    سلام . خوبی . شعر زیبایی بود . به روز هستم منتظرت

    پاسخ

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


آخرین مطالب

کوته نوشته ها

خطا: توییتر پاسخ نداد. خواهشمندیم چند دقیقه صبر کنید و این صفحه را بازآوری نمایید.

لوگوهای حمایتی


بایگانی


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: